تبليغاتX
فرياد زمونه






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



آهی ازنهان دل...

 نه من دیگر به هیچ نمی اندیشم نه به آن صبح زلال نه به این شبهای

 شوم نه از باران به وجد می آیم نه از ابر دلم می گیرد 

گذشت آن زمان که پیاله ای از نگاه من  

حریق عطش هفت قبیله را می کشت 

من در ته خاطرات دور خودم ته نشین شده ام  

و سالهاست که مرده ام.....

 


نويسنده: سپيده مورخ: جمعه دوازدهم تیر 1388 در ساعت: 12:56
|+|



حرفی کوتاه

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافیست، 

 لازم نیست آنرا در قلبش فرو کنی  

پرهایش را بچینی خاطره پرواز با او کاری می کند

 که خود میمیرد.

 


نويسنده: سپيده مورخ: جمعه دوازدهم تیر 1388 در ساعت: 12:55
|+|



بازم حرفای تودلم...

این منم براستی منم اینک تک و تنها درین بیهوده سرا؟

چه می کنم؟بدنبال چه می گردم ؟من که همیشه تنها بوده و هستم .

 بجز خدا یاری نداشته و ندارم...

هیچ کس باورم نکرد... در تک تک لحظه هایم با غم خود سوختم و ساختم

در تنهایی گریستم و در میان جمع خندیدم.....

که مبادا کسی بفهمد آشوب درونم را !!!

هیچ کس به راز چشمان همیشه بارانیم پی نبرد!

چشمانی که شب را با اشک به صبح می رسانند...

هیچ کس درمان قلب خسته ام نشد "چرا که با هر لحظه تپیدنش

هزار زخم خورده را بیاد می آورد...

هزار هزار زخمی که خورده "زخم تقدیر ........

آه تقدیر اوکه همیشه برای من تلخ نوشت ...

تقدیر من بیهوده ترین تقدیر بود که مرا درین جوانی چنین عاجز از ماندن

عاجز از بودن کرد. آه تقدیر.....


نويسنده: سپيده مورخ: جمعه دوازدهم تیر 1388 در ساعت: 12:53
|+|



خداحافظی...

آخرین بار گرم رفتن دیدمش لحظه های واپسین دیدار بود

او به رفتن بود و من در التهاب دیده ام گریان دلم بیمار بود

گفتمش از گریه لبریزم مرو گفت جانا ناگزیرم ناگزیر

گفتم او را لحظه دیگر بمان گفت می خواهم ولی دیر است دیر

در نگاهش خیره ماندم بی امید سر نهادم غمزده بر دوش او

بوسه های گریه آلودم نشست بر رخ و بر لاله های گوش او 

از سخن ماندیم و با رمز و نگاه گفت می دانم جدایی زود بود

با نگاه آخرینش پیش ما های های گریه بدرود بود

 


نويسنده: سپيده مورخ: جمعه دوازدهم تیر 1388 در ساعت: 12:52
|+|



چه سخت است؟

چه سخت است تا نیمه های راه رفتن و پشیمان شدن و چه دشوار است پشیمانی و سودی

نداشتن چه عذاب آور است رفتن و رفتن و بجایی نرسیدن آنوقت چه خواهی کرد تو وقتی

 راهی برای بازگشت نیست؟ و اکنون چه خواهد شد وقتی توانایی برای رفتن و رسیدن

نیست؟ برگرد ای غریبه من بیمار نگاهخاموشت هستم من دلتنگ کوچه کوچه چشمانت

هستم نگاه تو بوی خاک باران خورده میداد. برگرد وچشمان همیشه بارانیم را دریاب........

 


نويسنده: سپيده مورخ: جمعه دوازدهم تیر 1388 در ساعت: 12:50
|+|



نمیدونم چی بگم!

 
تواين روزابعدازانتخابات خبرای ناخوشايندی ازراديووتلوزيون خودی وبيگانه ميشنويم كه چندان خوشايندنيست
 
ميخوام بگم دوستای عزيزمارأی داديم حالااگه كانديدای موردنظرمون رئيس جمهورنشدديگه قرارنيست كه به اين
 
صورت اعتراض كنيم من به شخصه به آقای ميرحسين موسوی رأی دادم ولی خوب ايشون رئيس جمهورمنتخب نشدند
 
حالاميخوام بايه حكايت قديمی بهتون بگم كه اگه كسی ميشناسين كه توی اين اعتراضات هستن ازاين كاردست بردارند
 
چون غيرازاينكه برای خودشون وآيندشون وخونوادشون مشكلات عديده ای درست بشه هيچی درپی نداره
 
يه روزيه نفرروكه توجهنمه ميبرن كه خودش مجازاتشوانتخاب كنه مأموراين كاربه اون فردسكه داغ شده روی پشت زدن
 
و......رونشونش ميده تااينكه ميرسن جايی كه گناه كاراتاگردن توی فاظلاب رفتن اونم همون روانتخاب ميكنه حدودنيم ساعت 
 
بعديه مأمورديگه اي به سوت ميادوسوت ميزنه كه زنگ تفريح تموم شدحالابرعكس بشيدحالاسوء تفاهم نشه ميخوام بگم زنگ
 
تفریح ماهم تموم پس لطفاً بهتره سكوت اختياركنيم مگه4سال چقدره عين برق وبادتموم ميشه
 
خودتون روبه كشتن نديدنه خودتون رونه خونوادتون رو

نويسنده: سپيده مورخ: دوشنبه یکم تیر 1388 در ساعت: 17:27
|+|



دوبیتی

 
می خوام دوبيت شعر رو تقديم اون ثروتمندايی كنم كه همه چيز روپول ميدونن و فكر ميكنن كه ميشه عشق
 ومحبت روبا پول خريد
 
به گورستان سفر كردم كما بيش
 
بديدم حال دولتمند و درويش
 
نه درويشي به خاكي بی كفن ماند
 
نه دولتمند برد از يك كفن بيش
 
 
 

نويسنده: سپيده مورخ: دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 در ساعت: 11:26
|+|



آشنای بیگانه

 
آشنا بودم بيگانه نگاهم كردی
 
دوست داشتم ديوانه خطابم كردی
 
بی تو بودن را كجا باور كنم
 
دوری وهجران راكجا باور كنم
 
مهربان من بدان كه بی لطف چشم عاشقت
 
هر جای دنيا می روم احساس غربت می كنم
 
 

نويسنده: سپيده مورخ: دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 در ساعت: 11:22
|+|



 
آدم به زمين آمد
 
اين حادثه رؤيا نيست
 
اين فرصت بي تكرار
 
عشق است معمٌا نيست

نويسنده: سپيده مورخ: دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 در ساعت: 11:17
|+|



عشق

 
برای مردن ، افتادن از هيچ پرتگاهی لازم نيست
 
فقط كافی است كه از چشم تو بيافتم

نويسنده: سپيده مورخ: دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 در ساعت: 11:11
|+|



احساس مرده

 
تكه تكه با يك احساس مرده
 
در اين دو سه چند روز مانده
 
به ياد خاطراتِ رفته بر تپه ی خيال
 
به دنبال رد پايی يا نقطه ی سياهی
 
افق های دورونزديك را می پايم
 
چشم هايم خسته از نگاه
 
هر شب جز اين ديوارها چيزي نمی بينم
 
تن رنجوری جانم درسودای دستانی
 
پرازاحساس خشكيده نه آغوشی نه بالوشی
 
نه گوشی ازسرِجوشی وشايد بعد از اين
 
خود را درون دست هاي هرزه گردی غرق گردانم
 
 

نويسنده: سپيده مورخ: دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 در ساعت: 11:7
|+|



سلام به دوستان عزیزم ببخشیدکه بعداززمانی طولانی دارم آپ میزارم امیدوارم که به بزرگی

خودتون ببخشیدگرفتاری درس ودانشگاه وامتحانات نمیزاشت که بیام نت ولی حالاسعی میکنم

زودبه زودآپ بزارم


نويسنده: سپيده مورخ: دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 در ساعت: 11:6
|+|



سلام.به مناسبت شهادت امام حسین و یارانش میخوام چندتا شعر ترکی براتو بنویسم که انشا...خوشتون بیاد

 سین سین اُو قلم کی یازا بیچارَدی زینب

لال اُلسون اُو دیل کی دیَه آواردی زینب

دُنیادهَ هامی چارَه سیزَ چارَه دی زینب

-------------------

نِجه گُل غنچاسی دیل سوزده قالماز

ابوالفضل عاشقی مشکُل دَ قالماز

آدون گردابِ غمده کیم چاغرسا

یقیلَن حسرتیلَن ساحیلدَه قالماز

------------------------------------------

عشقه نَه رُتبیه نه منسبدَدی باش یارانین

خدمتی حق بجرن مکتبدَدی باش یارانین

وردی فتوا دِدیم عقلَ بیلارا هانسی فقیه

دِدی تقلیدی خانم زینبَ دی باش یارانین


نويسنده: سپيده مورخ: شنبه چهاردهم دی 1387 در ساعت: 15:15
|+|



محرم

 
دوستان عزيزم كم كم داريم به ماه پرفضيلت محرم نزديك ميشم، از خيلي ها شنيديم كه اين ماه ماهی است كه با قسم دادن
 
خداوند به سربريده آقامون امام حسين(ع) گناهان گذشتمون بخشيده ميشه پس بيان كه ازاين ماه بهترين استفاده رو ببريد و
 
لباس عزای آقامون امام حسين(ع) وحضرت اباالفضل(ع) را بپوشيم و درغم نبودن اونها اشكی بريزيم. من درحال نزديك شدن
 
 به امتحانات دانشگاه هستم و بايد به درس هام برسم تابعد از امتحاناتم اين وبلاگ رو به بهروزميسپرم و اون توی اين ماه
 
محرم پست جديد ميزاره به احتمال زياد پستای جالبی رو تو وب بزاره چون بهروز توی تموم مراسم مذهبی درهيئت هستش
 
ميشه گفت نصف عمرش روتو هيئت بوده ناگفته نمونه من عاشق اون عشقشم كه به آقامون امام حسين(ع) و سقاي دشت كربلا
 
 اباالفضل العباس(ع) داره.حالا چند تا از شعرايی كه در وصف محرم هستش واستون می نويسم
 
 
 
 
 

نويسنده: سپيده مورخ: شنبه هفتم دی 1387 در ساعت: 1:21
|+|



من می گويم،شمابگرييد! سيف فرغاني

 
ای قوم، در اين عزا بگرييد                    بر كشته ی كربلا بگرييد
 
با اين دل مرده، خنده تاكی؟                     امروز دراين عزا بگرييد
 
فرزند رسول را بكشتند                            از بهرخدای، ها بگرييد
 
از خون جگر سرشك سازيد                          بهردل مصطفا بگرييد
 
و ز معدن دل به اشك چون دُر                      بر گوهر مرتضا بگرييد
 
دل خسته ی ماتم حسينيد                         اي خسته دلان، هلا بگرييد!
 
در ماتم او خمُش مباشيد                             يا نعره زنيد، يا بگرييد
 
تا روح كه متصل به جسم است                      از تن نشود جدا بگرييد
 
در گريه سخن نكو نياييد                            من می گويم، شما بگرييد
 
اشك از پي چيست؟ تا بريزيد                   چشم از پي چيست؟ تا بگرييد
 
در گريه به صد زبان بناليد                           در پرده به صد نوا بگرييد
 
 
 

نويسنده: سپيده مورخ: شنبه هفتم دی 1387 در ساعت: 1:12
|+|



خاك كربلا! سيدحسن حسينی

 
عالم همه خاك كربلا بايدمان                      پيوسته به لب خدا خدا بايدمان
 
تا پاك شود زمين زابنای يزيد                        همواره حسين(ع) مقتدا بايدمان 
 
 

نويسنده: سپيده مورخ: شنبه هفتم دی 1387 در ساعت: 0:49
|+|



براي كسي كه زندگي درونيش غني است.اشعه مختصر افتاب بيهوده مي درخشد.سپیدم

وقتي دل تنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخت.

شب یلدا مبارک.

 

 

 

 

 

 


نويسنده: سپيده مورخ: شنبه سی ام آذر 1387 در ساعت: 23:52
|+|



قوی زیبا

 
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
 
فريبنده زاد و فريبا بميرد
 
شب مرگ تنها نشيند به موجي
 
رود گوشه اي دور و تنها بميرد
 
درآن گوشه همه چندان غزل خواند آن شب
 
كه خود درميان غزل ها بميرد
 
 
گروهي برآنن كين مرغ شيدا
 
كجا عاشقي كرد، آنجا بميرد
 
شب مرگ ازبيم آنجا شتابد
 
ازرگ غافل شود صاف بميرد
 
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
 
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
 
 

نويسنده: سپيده مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 در ساعت: 18:52
|+|



روزگار

 
روزگاريست همه عرضه بدن مي خواهند
 
همه ازدوست فقط چشم ودهن مي خواهند
 
ديوهستندولي مثل پري مي پوشند
 
گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند
 
آنچه ديدندبه مقياس نظرمي سنجند
 
عشق ها راهمه بادوركمرمي سنجند
 
خوب!!! طبيعي است كه يكروزه به پايان برسد
 
عشق هايي كه به سرپيچ خيابان برسد
 
 

نويسنده: سپيده مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 در ساعت: 18:45
|+|



دست خودم نیست عاشقشم

مقدس ترين کلمه خداوند زيبا ترين کلمه عشق پر احساس ترين کلمه محبت پر معني ترين کلمه نگاه عالي ترين کلمه دوستي تلخ ترين کلمه جدايي دلخراشترين کلمه خيانت آشناترين کلمه سپیده....


اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه. پر ميشه از كلمه هاي (( از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم يا مراقب خودت باش )) اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقديم آنكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي دگر هرگز نباشد.

 

 

تقدیم به گلم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: سپيده مورخ: یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 در ساعت: 15:17
|+|



زندگی(تقدیم به بهروزتنهاکسی که ازتنهایی منوبیرون آورد)

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند.شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری. شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت. زندگی درک همین اکنون است. زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است . که نخواهد امد. تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی. ظرف امروز ، پر از بودن توست. شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با  امید است. زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند .

 


نويسنده: سپيده مورخ: شنبه بیست و سوم آذر 1387 در ساعت: 19:48
|+|



نمی دانم

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك

اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي

سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او هر روز

و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان

خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم

 


نويسنده: سپيده مورخ: شنبه بیست و سوم آذر 1387 در ساعت: 18:30
|+|



بخشش

ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم... پروردگارا به من بیاموز در این فر صت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند


نويسنده: سپيده مورخ: شنبه بیست و سوم آذر 1387 در ساعت: 18:26
|+|



درزندگی

ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای روبرو می شویم وتا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به گذراندن دوباره آن هستیم


نويسنده: سپيده مورخ: شنبه بیست و سوم آذر 1387 در ساعت: 18:20
|+|



قطارشهربازی

در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار شهربازي هستند از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي


نويسنده: سپيده مورخ: شنبه بیست و سوم آذر 1387 در ساعت: 18:14
|+|



چوشمع دروفاي عشقم

 
دروفاي عشق تو مشهورخوبانم چوشمع
 
شب نشين كوي سربازان و رندانم چوشمع
 
روز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرست
 
بس كه در بيماري هجر تو گريانم چوشمع
 

نويسنده: سپيده مورخ: یکشنبه دهم آذر 1387 در ساعت: 16:13
|+|



ابر

 
 
دوست دارم ابرباشم تا هروقت دلم گرفت
 
شهامت گريه كردن روداشته باشم @
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

نويسنده: سپيده مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 20:16
|+|



عزيزدل

 

عزیزم کاسه ی چشمم سرایت

میان هر دو چشمم جای پایت

از آن ترسم که غافل کج نهی پای

نشیند خار مژگانم به پایت

 


نويسنده: سپيده مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 20:7
|+|



از دوردست ها

 

با تو اين منم و با تو سرشارم از هرچه زيبايست

پناهم باش تا سنگينی غربت

از شانه هايم فرو ريزد و ملال تنهايي از چشم هايم

من از دور دست ها آمده ام


نويسنده: سپيده مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 20:4
|+|



تو

 
تو کز نجابت صدها بهار لبریزی

چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی ؟

ببین! سراغ مرا هیچ ‌کس نمی‌گیرد

مگر که نیمه‌ شبی غصه ای،غمی ، چیزی

تو هم که می‌رسی و با نگاه پرشورت

نمک به تازه ‌ترین زخمهام می‌ریزی

خلاصه حسرت این ماند بر دلم که شما

بیایی و بروی، فتنه بر نیانگیزی ...

بخند! باز شبیه همیشه با طعنه

بگو که : آه! عجب قصه‌ی غم‌انگیزی

بگو که قصد نداری اذیتم بکنی

بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی

ولی ... ببین، خودمانیم، مثل هر دفعه

چرا به قهر، تو از جات برنمی‌خیزی؟

نشسته‌ای که چه؟

یعنی : دلت شکسته؟

همین؟

ببینمت، ولی انگار اشک می‌ریزی ...

عزیز گریه نکن من که اولش گفتم :

تو از نجابت صدها بهار لبریزی

 

نويسنده: سپيده مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 20:1
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir